این بهار
عجیب تکراری ست،
اما
این تکرار
بهاری نمی شود...
|
می دانی...؟
این بهار عجیب تکراری ست، اما این تکرار بهاری نمی شود... + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت
4:17 |
به برادرم٬بهروز روشن که می شود ٬ می روی ... می دانم تمام ساعات شب آنقدر کم بوده اند که حتی چای هم کفایت نمی کند! *** هوا سرد شده اما شبها کوتاه تر از معمولند و روزها که خسته ات می کنند٬ آنقدر طولانیند که... خسته ات می کنند. *** تمام ظهر یادت آنقدر هست که غذا لذیذتر از همیشه می شود و مادر تمام لقمه ها را وقفت می کند. *** خواب نیمروز مثل همیشه تکرار می شود من مثل همیشه تمام نیمروز را بیدار می مانم مادر در خواب لبخند می زند و من می دانم که فرشته ای در کار نیست می دانم... تو به خوابش می آیی. *** غروب شهرمان مثل همیشه دلگیر است و نمی دانی که بی تو غروب سخت تر از همیشه می شود آنقدر که : با شمعدانی های حیاط خیس می شویم٬ تب می کنیم... *** تاریک که می شود می آیی مادر تمام لقمه های وقف شده را نثارت می کند و تو تمامشان را تمام می کنی. من آنقدر نگاهت می کنم که تبم پایین می آید... روبرویم می نشینی مادر مدام نگاهت می کند می دانم که چای را بیش از همه دوست داری لیوانی را پر می کنم لبخند می زنی. نگاهت می کنم دوست دارم آنقدر چشمهایت را ببینم که تمام فردا تا وقتی که دوباره تاریک شود تصورت ممکن باشد اما فاصله پلک زدن هایت کمتر می شود ......... قند که می آورم٬ دیگر چشمهایت را بسته ای... نفسهایت بلند می شوند٬ مادر چراغ را خاموش می کند٬ و من لیوان چای را پای گلدان می ریزم. ( نگارش این نثر به مهرماه ۷۲ بر میگردد...آنروزها برادرم برای من خدای روی زمین بود و به حق خوب خداوندی می کرد... همچنانکه امروز هم محبتهایش سرشارم میکند...) + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت
18:42 |
با یاد ۲۹ مهر ۱۳۷۳ عینکش را که جا به جا می کند موهایم را می بافم و ... چای می آورم ! *** می گفت :" همه ، همیشه قشنگ نیستند... " و من دیگر ادامه اش را نمی شنیدم چون او همیشه قشنگ بود با آن چشمهای نمی دانم چه رنگی اش ... کاش می شد عینکش را بردارد کاش می شد دستهایم را با تمام نیرو به دور کمرش حلقه کنم و برای هزارمین بار به این نتیجه برسم که : دستهایم هرگز به هم نمی رسند کاش بود تا شانه را از دستهایم می گرفت ! *** اگر یکی از این اسفندهای تمام شده و یا حتی اسفندهای نیامده را با عینکش تمام می کرد حقیقتا تولدم را باور می کردم و آنوقت حتما چشمهایش رنگی بود ... *** من ، یکبار دیگر قالیچه را نزدیک پله ها پهن می کنم اما او آنقدر نمی آید که فکر می کنم : " بی جهت نگران دم نکشیدن چای بوده ام ..." *** آخرین باری که دیدمت ـ نمی دانم ـ حوالی دو سال پیش بود همان موقع که عینکت بی مقدمه شکست و من آنقدر دلواپس انگشتانت بودم که حتی فکر نکردم در این فرصت کوتاه می توان معمای چشمهایت را حل کرد و تو دیگر به آسمان خیره شده بودی آنقدر که باور کردم هیچکس توان آن را ندارد که : "نبودن مادر بزرگ را تسلیت بگوید" ۷۵/۶/۶ + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت
16:43 |
از سرخ به سایه نمی رسم خستگیم تمام نمی شود باید عبور قافله سالار را غافل نمی شدم... ¤¤¤ این سیاه مشق نارنجی هم نمی شود ! + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت
14:11 |
خیلی زیباست... حیفم اومد تنهایی نگاهش کنم. + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت
18:38 |
خم می شود دلش با برگ با درخت یک عمر زندگی : یا مرگ یا درخت! با بارشی که نیست ، با یک زمین نمک دستی پیاله شد از چاه تا درخت یکبار سرخ سرخ ، یکبار سبز سبز انگار می رسید با سیب با درخت می ریخت، می شکست با برف با تگرگ وقتی تمام شد با میوه ها ...درخت! + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت
17:46 |
خرداد سال ۱۳۸۳ برای چاپ کارت عروسی ام این ۳ بیت رو گفتم ...
و البته باور کنید که قرار بود ادامه داشته باشه که ...نشد *** شب ترانه و لبخند، شب نگاه و نگین است بیا و دیده برقصان که رسم دوره چنین است پر از ستاره سرخیم ، پر از انار و اقاقی پر از لطافت عشقی که افتخار زمین است پر از حضور خدایی که مهربانی دستش همیشه بر سر ما باد... تمام حادثه این است! + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
3:27 |
« سبز » یعنی : یک رنگ ، یک اشتباه ! حتی جوانه هم نمی زند ... *** « سرخ » را تکرار هم نمی کنی ، « سرخ » یعنی : یک رنگ ، یک نگاه ... *** وقتی هردو « سبز » نگاه می کنیم ، تنها من « سرخ » می شوم ... + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت
18:5 |
دوباره می شوم و او نگاه می کند به من همان دچار مو به مو نگاه می کند به من همان که مثل آسمان بزرگ بود و ساده بود غریبه ای که با وضو نگاه می کند به من و کفشهای خاکیم دوباره کشف می شود که آسمان روبرو نگاه می کند به من اگرچه سرخ می شوم و با تمام خواهشم که : محض حفظ آبرو... نگاه می کند به من کنار چشمه ناگهان و دستهای خالیم به یاد آخرین سبو نگاه می کند به من ... + نوشته شده توسط فریماه رضازاده در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت
16:30 |
|
|